چگونه می سرایی؟
با چشم و دلی ز مهر سرشار
پرسید:
"چگونه می سرایی؟
در چنبر عالم زمینی
یک باره چه می شوی هوایی؟
ناگه ز کدام زخمه، گردد
چنگ دلت از نوا، نوایی ؟
جانت ز کدام جلوه یابد
این نقش و نگار کبریایی ؟
گر نیست لطیفۀ بهشتی
ور نیست ودیعۀ خدایی
با پرد گیانٍ عالم شعر
دیدار چگونه می نمایی ؟
پیغام چگونه می فرستی،
الهام چگونه می ربایی ؟
گفتم که :
ندانم و،ندانم
این نیز، که من که ام؟ کجایی؟
وین کیست درون من، که نالد
من نایم اگر، کجاست نایی؟
فریاد مرا چگونه ریزد
در قالب تنگ شش هجایی
تا در نگری جدایم از خویش
جان رقص کنان ازاین جدایی
سیمرغ خیال می کشد بال
مجذوب حلاوت رهایی
پوینده، تمام هستی من
هر ذره، به سوی روشنایی
هر صبح، رهاتر از پرستو
این پیک دیار آشنایی
در دشت فلک به دانه چینی
در جوی سحر، به سینه سایی
از کلبه تنگ بینوایان
تا قصربلند پادشاهی
بربام ستاره ها برآیم
هر شام بدین شکسته پایی!
با این همه در دل تو ای دوست
تا نیست امید رهگشایی
"ما ییم و نوای بی نوایی
بسم ا... اگر حریف مایی"
شعر از:فریدون مشیری
بازدید:35
"ادبیات فارسی"
"21:48"